لو می دهد دوباره مرا بچه بازی ات
قهرم باهات مثل همیشه دهن لقی
تا رفتم از تمام ِ خودم گم کنم تو را
دنبال من دوید دو تا کفش ِ تق تقی...
چند می گیری گریه کنی؟!
موضوع این است که این «صدیقه حسینی» را هر کاری ش هم بکنند دست از نوشتن بر نمی دارد.حالا هرچه که می خواهد باشد.شعر،داستان،ترانه!هر چیزی که آرام و آرام ترش کند.اسمش را هم هرچه می خواهید بگذارید.عشق،عادت یا...نمی دانم!برای من که هیچ کدام از این ها نبوده و نیست.حس ِ من به نوشتن خیلی خیلی غیرقابل تعریف تر از این حرف هاست.همان قدر که حسم به تو و آن سیاره ی کوچکت!...خلاصه تر بگویم:موضوع این است که یک ماه بیشتر به کنکور لعنتی ام نمانده و من هنوز همین جام.درست همین جا:زیر پوست شعر!!!
می خواستم در مورد ترانه های سفارشی یا بهتر است بگویم ترانه های عشقی_سفارشی حرف بزنم.از بازار داغ ترانه از ترانه های آن وره آب از این که این روزها هرچقدر تب ترانه بالاست شناخت و توقع ِ از ترانه پایین است و این که چقدر می شنوم:چند می گیری ترانه بگی؟؟؟....و اصلا ً تمام چیزهایی که به من و ترانه مربوط می شوند اما خب!ترجیح می دهم بماند برای همان یک ماه ِ دیگر و بعد از آن کنکور کذایی!
زندگی بدجوری داره منو از پا درمیاره
از تنم هیچ چی نمونده جز یه قلب پاره پاره
من نگام بهت حرومه پس چرا خوابتو دیدم؟
مگه تو نرفته بودی؟چرا برگشتی دوباره؟
می زنم به سیم ِآخر دیگه طاقت نمیارم
می خوام آسمون خراب شه روی این همه ستاره
روی چشمک زدن ِ من به گذشته های دورم
رو شبایی که ندیدن یه نفر تا صُب بیداره
یه نفر که دستاش از تو تا ابد خسته نمی شد
حالا قهرمان ِ خوب ِ قصه های گریه داره
دیگه تو قطب ِ تو نیست اون!رسیده ته زمستون
داره از سرما می لرزه!دیگه آخرای کاره
پلکاشو یواش می بنده به خودش بُلن می خنده
حالا واقعاً می فهمه!خودکشی چه کیفی داره...
ساعت: 19:47
تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387

